درمدارماه

معصومه طاهری

قلب این بنده ی تو



قلبت وسیع...
چشمانت نجیب...
نگاهت پر ازحرف...  
زبانت گویا...
دلت دریا...
رنگت سرخ...
شنیدنت سکوت...خلوت
امّا من تو را می شنوم...
تورا می نگرم...
راه تورا...     
حرف تورا...  
صدای تو را...
اشک و لبخند تورا...
آخریک روز تویا روزهای توچگونه درمستندی بگنجد؟!
امّا دیدنی بود وقتی که پلّه پلّه رکاب توبا دست دوستان تو
بالا برده می شد...
راستی برادرم پلّه ها رامی شمردی؟! یا نگاه مشتاق دوستدارانت را؟!
و
من خواهر مجازی تو...در آن لحظه هزار مستند پروازدر خیال خود بافتم

تا تو به آن بالا برسی تا تو از آن بالا برگردی...
بال هایت کو؟! پنهانشان می کنی تا با ما هم رکاب شوی؟!
وتو آن لحظه لب به شوخی باز کردی وبرای لبخند دوستانت
زبانم لال نوای لا اله الا الله می خواندی  
یادم رفت بگویم: مستندت زیرنویس می شد تا تو بخوانی آنچه گفته بودی
امّا...صدای چهچه پرندگان سرایت در آن روزمرّه های توزیر نویس نشد
صدایشان شنیدنی بود...برادرم