X
تبلیغات
رایتل

درمدارماه

معصومه طاهری

اربعین ها به یاد تو

اشک انار تو

اشک است یا عرق شرم ؟!

روی صورت این انارتو...

خون دلش کجاست ؟

راستی این شیرین انارتو

باران همچنان می باردسرشاخه ی طوبی وانار که میوه بهشت توست...
امّا حکایت این باران واشک وانار 

حکایت دل گرفته من است

از بلندترین شب یلدا

از بلندترین شبی که برزینب گذشت

در راه شام

همراه با کودکان

در خرابه

با رقیّه

نه، اصلاً بلندترین شبی که برزینب گذشت  

در راه شام

تا قتلگاه

بی رقیّه...

قلب این بنده ی تو



قلبت وسیع...
چشمانت نجیب...
نگاهت پر ازحرف...  
زبانت گویا...
دلت دریا...
رنگت سرخ...
شنیدنت سکوت...خلوت
امّا من تو را می شنوم...
تورا می نگرم...
راه تورا...     
حرف تورا...  
صدای تو را...
اشک و لبخند تورا...
آخریک روز تویا روزهای توچگونه درمستندی بگنجد؟!
امّا دیدنی بود وقتی که پلّه پلّه رکاب توبا دست دوستان تو
بالا برده می شد...
راستی برادرم پلّه ها رامی شمردی؟! یا نگاه مشتاق دوستدارانت را؟!
و
من خواهر مجازی تو...در آن لحظه هزار مستند پروازدر خیال خود بافتم

تا تو به آن بالا برسی تا تو از آن بالا برگردی...
بال هایت کو؟! پنهانشان می کنی تا با ما هم رکاب شوی؟!
وتو آن لحظه لب به شوخی باز کردی وبرای لبخند دوستانت
زبانم لال نوای لا اله الا الله می خواندی  
یادم رفت بگویم: مستندت زیرنویس می شد تا تو بخوانی آنچه گفته بودی
امّا...صدای چهچه پرندگان سرایت در آن روزمرّه های توزیر نویس نشد
صدایشان شنیدنی بود...برادرم

رها شدن تا تو

از دوستی کتابی به دستم رسید٬ سیب سرخ خورشید بود

درست وقتی که دستم دنبال دستش می گشت...چشمم به آسمان بود

تا صفحه ای از صفحاتش را باز کردم

پاره شدن از تعلّقات

تا حالا تجربه اش کرده ای؟

تا حالا ازچیزی که بسیار دوستش داری رها شده ای؟

زیباترین وعزیزترین درزمین؟

تجربه ای تلخ امَا

گم می شوی چند روزگیج، حیران امَا...

سکوی پروازت خواهد شد

تعلَقات سکوی پرواز است، انگار

رها شوی پریدی!

امَا امان از این حس غریبگی 

امان

در حالیکه آشنایی ولی حس غریبی می کنی، تجربه کرده ای؟

وهرروز صبح به اذن او همه ی خلق صدایت می کنند

صدایشان زیباست

و پروازبدون این ها امکان ندارد 

انگار

با این هاوبا تو ...

پی نوشت: حرف دل

متولّدِ مهربانی تو

آنروز که کوچه پراز برگهای زرد و نارنجی بود

تو مرا با دنیایی ازاحساس به خانه آوردی

بوسه می زنم بر دستانت ...مادرم!

بوسه می زنم برقلم...وقتی از قلب

برای تومی نویسد

به رنگ محبّت برای دلت می نویسم

که من پرازاحساس درآن غوطه ور بودم

پرازاحساس رّد خدا

ومهرتو...مادرم! 

هر پاییز شروعی برای زندگی، عشق ومهربانی ست

این دست خط مادرمه تو دفتر خاطراتم، وقتی من یه دختر دبیرستانی بودم!

<<   1      ...      12     13      14      15     16   >> صفحات