X
تبلیغات
رایتل

درمدارماه

معصومه طاهری

متولّدِ مهربانی تو

آنروز که کوچه پراز برگهای زرد و نارنجی بود

تو مرا با دنیایی ازاحساس به خانه آوردی

بوسه می زنم بر دستانت ...مادرم!

بوسه می زنم برقلم...وقتی از قلب

برای تومی نویسد

به رنگ محبّت برای دلت می نویسم

که من پرازاحساس درآن غوطه ور بودم

پرازاحساس رّد خدا

ومهرتو...مادرم! 

هر پاییز شروعی برای زندگی، عشق ومهربانی ست

این دست خط مادرمه تو دفتر خاطراتم، وقتی من یه دختر دبیرستانی بودم!

عبور از کنار تو

آذر عشقِ تو

ازمناره بلند مسجد

تا کوتاهی لحظه های من

با همراهی برگ و باد

وصدای نسیم اذان

نامت که بر آن می نشیند

آب در دلم وضو می گیرد

چه ارتباط شگفتی

راستی یادت چه قدر شیرین است!

پی نوشت: حرف دل

راه تو


من کنعان را دوست ندارم...تورا دوست دارم!

راه تورا...

دوستان تو

تووسایل آقای خونه سه تا دفترچه هست که من تا حالا لحظه های دلنشینی روبا اونا داشتم،دفترخاطراتشونه همراه با دوبیتی هایی که برای دوستانشون سرودند.

اون موقع ها هفده ،هیجده سالشون بوده مثل الان کامپیوتر و فتوشاپ...نبوده امّا صفحه ها رو با کار دست طراحی کردن یا برای عکسی طرحی کشیدن ...مثه یه وبلاگ می مونه ...عنوان داره ...آرشیو داره ...دسته بندی داره ...پیوند داره !(پیوندش منم) ...تو قسمت نظراتشم ...تا حالا فقط من بودم ...امّاحالا شما هم باشید.

 

+راستی آقای خونه به این دفترا خیلی حساسن ...اگه بیان خونه و ببینن این دفترا روی میز و زمین و این ور و اونورن ...

فوراً میگن:خانم این دفترا خراب میشنا...منم میگم:خب دارم می خونمشون دیگه

تصمیم گرفتم ازشون عکس بگیرم بذارم این جا که اگه یه روز خراب شدن ،عکسشونو به آقای خونه نشون بدم ...

++قرار شده خانم تنفس وبلاگشونو راه بندازن.اونوقت من به جای نظر خودم تو کامنتاشون از این دوبیتی ها استفاده کنم.

+++یه غزل هم (اغراق آمیز) درباره من سرودن ...شاید یه بار براتون بذارمش...



راستی تو اولین و آخرین دیدارمون با استاد قهرمان عزیز...آقای خونه یکی از این شعر ها رو برای ایشون خوندن و استاد تو یکی ازبیت ها راهنمایی کردند ...یادشون بخیر 

این یکی از این دوبیتی ها:

تو را دیدم بسان یک کبوتر

به نرمی در فضا پر می گشودی

سوار باره ی معراج بودی

شراب نور را سر می کشیدی

 

تو را دیدم،تو رادرهیاتی سرخ

درون هودجی از نور بودی

ملائک هم رکابان تو بودند

ولی افسوس از من دور بودی...

(حمید.ع)

پی نوشت: خاطرات

بربام آسمان تو

نشسته ام بر بام تو 

کبوتر می شوم!

تو شیدایی منی...

دراین ابربی کسی به خلوت خود سخن می زنم، اگر خیالت نبود؟

می خوانمت! 

نجات در مناجات

می بینی ام

توکجایی؟

من کجایم!

ابرها،ابر شوق می شوند  

بالهایم خیس می شوند  

آسمان وسیع می شود

<<   1      ...      12     13     14      15      16   >> صفحات